امیدوارم خوش باشید.
من سعید آقایی صاحب جدید سایت هستم.طبق توافقات انجام شده با آقا ح این وبلاگ به بنده واگذار شد.البته خیلی سعی کردم تا ایشون را وادار کنم که برگردند اما به قول خودشان دل و دماقی برای این کار نداشتند.تلفنی هم با هم صحبت کردیم ولی فایده نداشت.به زودی دلایل قبول اذامه کار و شرایط مدیر قبلی وبلاگ را در پستی شرح خواهم داد.
پس فعلا خداحافظ
چرا تصمیم به نوشتن گرفتم؟
پس از اردوی مشهد و تهیه ویژه نامه برای آن اردو ،با توجه به استقبالی که از نوشته هایم در آن ویژه نامه شد،تصمیم گرفتم که نوشته ها ادبی ام را تا آنجا که می توانم در اختیار همگان قرار دهم.اولین دلیلم برای نوشتن مطالب ادبی این بود که میخواستم احساسات خودم را زنده نگه دارم.چرا که معتقدم برای انسان همان اندازه که عقلانیت مورد نیاز است،احساسات هم لازم است و این دو لازم و ملزوم یکدیگرند و غافل شدن از هر کدام می تواند عواقبی را بدنبال داشته باشد و این در حالی بود که با توجه به شرایطی که برای خود مهیا کرده بودم ،در حال تبدیل شدن به روبات بودم و من این را نمی خواستم.دلیل دوم این بود که قبلا زیاد می نوشتم ولی چون بصورت مدون نبود،در آستانه نابودی بود و حس می کردم که به این طریق می توانم قسمتی هر چند کوچک از آنها را حفظ نمایم.سومین دلیل آن بود که امیدوار بودم این نوشته ها راهگشای کسی باشد و بتواند کمکی کند.بنابر این بهترین و آسانترین راه را وبلاگ نویسی انتخاب کردم. که به لطف خدا در هر سه مورد موفق بودم و این را از بازخورد نظرات خوانندگان می فهمیدم .روزی که شروع کردم،دقیقا خاطرم است که چه روزی و کجا بود.البته فکر نمی کردم نوشته های اردو اینقدر مورد استقبال قرار گیرد و انصافا به نظر خودم هم هیچ یک از نوشته هایم به پای اردوی مشهد نرسیدبه قول دوستی که گفته بود،چون از دل برآمده بود ،لاجرم بر دل نشست.اوایل تصمیمم بر این بود که بصورت هفتگی به روز شوم ولی به دلیل مشغله ها و گرفتاریها نتوانستم این کار را انجام بدهم و کمی وقفه افتاد در این اثنا بود که دوستی پیغامی گذاشت و به نوشتن امیدوارترم کرد.البته هیچ ادعایی در نوشتن نداشته و ندارم ولی می دانم که نوشتن هر انسانی را آرام می کند.خیلی می نوشتم ولی متاسفانه چون نمی توانستم با سرعت بالا تایپ کنم،از شر خیلی از مطالب برای ارسال گذشتم.در ضمن دوستانی هم که پای ثابت نوشته ها بودند،می دانند که خیلی از نوشته ها را هم پس از مدت کوتاهی حذف می کردم.
در این مدت خیلی ها پیغام گذاشتند و حقیر را مورد محبت قرار دادند و بنده هم در حد توان جواب می دادم.جا دارد از آقا سعید و آقا رضا که ارتباطمان بیشتر بود،کمال تشکر را داشته باشم مخصوصا از آقا سعید که به من آموخت در مقابل مصائب بزرگ می توان ایستاد و سر را بالا گرفت.
نه قصد داشتم و نه می توانستم تا ابد به نوشتن ادامه دهم ولی فکر هم نمی کردم به این زودی بخواهم کار وبلاگ را تمام کنم.به هر حال تجربه بسیار خوبی بود.بخصوص برای من که دغدغه جامعه و ارتباطات آن را داشتم.به همین خاطر بود که آمدنم را وظیفه،ادامه کارم را تکلیف و رفتنم را از روی اجبار می دانم.به هر حال هر طور بود تمام شد و پرونده این وبلاگ هم به این طریق بسته شدمثل هزاران وبلاگی که روزی ساخته می شوند و بعدا همانند کودکی یتیم رها می شوند.
نمی دانم در آینده بخواهم که باز نوشته هایم را منتشر کنم یا نه. ولی قطع به یقین دیگر این وبلاگ از سوی من به روز نخواهد شد و از دوستان عزیز هم تقاضا دارم که درخواست ادامه کار را نداشته باشند چرا که بی فایده است.دوستانی که خواهان آنند که ارتباط خود را داشته باشند ،می توانند با عضویت در خبرنامه ،در صورتی که وبلاگ جدیدی را راه اندازی کردم و یا مطلبی آماده داشتم خبردار شوند.البته در آن وبلاگ با ماهیتی جدید شروع به کار خواهم کرد و دیگر اسمم ح.ت نخواهد بود
اولش تصمیم گرفتم وبلاگ را کلا حذف کنم ولی حیفم آمد.چون اسم قشنگی داشت و این عنوان را پس از مدتها فکر کردن انتخاب کرده بودم.بنابر این تصمیم نهایی بر این شد که تحت شرایطی مدیریت وبلاگ را به فردی دیگر واگذار کنم.دوستانی که تمایل به گرفتن این وبلاگ را دارند ،بصورت خصوصی پیغام بگذارند تا شرایط اعطای وبلاگ را برای آنها ارسال کنم.البته این را از این بابت نگفتم که قصد فروش را دارم،بلکه در صورت پذیرفتن شروط و پایبندی به آنها این واگذاری کاملا رایگان خواهد بود.
چرا تعطیلی وبلاگ؟
این وبلاگ بسان سنگ صبوری برایم بود که با آن درددل می کردم و آرام می شدم.این قضیه خیلی چیزها را از من گرفت ولی فکر نمی کردم روزی به این وبلاگ هم رحم نخواهد کرد.به هر حال ((الخیر فی ما وقع)).اما هرگز دوست نداشته و ندارم وجود این وبلاگ باعث آزار کسی شود و یا خدایی ناکرده باعث حواس پرتی کسی حتی برای لحظه ای شود چرا که خود کشیدم و می دانم یعنی چی.البته اگر این کار از باب تلنگر باشد خوب است.ولی متوجه شدم ،هستد کسانی که از خواندن مطالب ناراحت می شوند ،به هم می ریزند و یا فکرشان مشغول می شود.من هم که تا به حال آزارم به جنبنده ای نرسیده است چه برسد به انسانی.تصمیم گرفتم نوشتن را متوقف کنم تا عده ای راحت به زندگی شان برسند.چون آه مظلوم دامن گیر است.
و اما حرف آخر برای کسی که شاید روزی این مطلب را بخواند:
من این وبلاگ را برای دل خودم می نوشتم و اگر باعث ناراحتیتان شد،واقعا متاسفم.اول خواستم پس از ایمیل آخری،ایمیل زده و حلالیت بطلبم.ولی ترجیح دادم اینجا بنویسم چرا که اگر ایمیل می زدم،مجبور می شدید آن را بخوانید ولی اینجا نوشتم تا همگان قضاوت کنند که اگر خواندید به اختیار خودتان بوده است.من انتظار نداشتم شما به خاطر من ناراحت شوید و البته فکرش را هم نمی کردم که شما روزی مطالب این وبلاگ را بخوانید.من مطلقا از این که مطالب را خواندید ،ناراحت نشدم و از این که دغدغه پیدا کرده و ایمیل زده بودید،ممنونم.ولی شاید این حق بعد از آنکه خودتان پا پیش گذاشتید،برای من ایجاد شد که جواب سوالاتم را بشنوم ولی به قول خودتان باعث شد که سوالاتم بیشتر شود و بیشتر از گذشته در فکر فرو روم و تردیدم بیشتر شود.من هیچ ناراحتی از کسی ندارم و اصولا سعی می کنم در اولین فرصت ناراحتی ها را فراموش کنم و ساختارم را اینطور تربیت کرده ام چرا که باید گذشت تا از تو بگذرند.البته این را هم قبول ندارم که کاری را انجام دهم و امید آن را داشته باشم که طرف مقابل پس از گذر زمانی عادت خواهد کردو فراموش کرده و زندگی روال عادی اش را ادامه خواهد داد.اگر این مشکل می خواست با گذر زمان حل شود،تا الان باید حل می شد.می گویند امید جز ذات و فطرت انسان است و حتی تا لحظه مرگ هم از انسان جدا نمی شود.من کسی را که دست به خود کشی می زند انسان نا امیدی نمی دانم بلکه وی انسان بسیار پر امیدی است.چرا که وی بر بر این باور رسیده است که با مرگ تمام مشکلاتش حل خواهد شد و برای اینکار حاضر می شود از عزیزترین دارایی خود که همان جانش است،بگذرد(گر چه بعضی ها این را به امید منفی تعبیر می کنند.)پس من همچنان به ....... امیدوارم.
من بر این باورم که هر انسانی با اعتقاداتش زنده است و اگر اعتقاداتش مرد،اگر عمر نوح هم داشته باشد،تفاوتی با مرده ندارد.از گذشته تاریخ هم آموختم که اگر دین هم نداشته باشم ولی می توانم آزاده باشم.هرگز سعی نکردم عقاید و اعتقادات خود را برکسی تحمیل کنم.ولی هیچ وقت هم به خاطر کسی از اعتقاداتم دست برنخواهم داشت گر چه متهم به تحجر و کوته فکری گردم.شاید شیوه زندگی ام عوض شود(چنان که شد)ولی قطعا هدفم عوض نخواهد شد.مسیرم عوض می شود ولی امیدوارم هرگز مقصدم عوض نشود.
دلیل تغییر نوشته هایم از حالت ادبی به احساسات درونی هم مجالی دیگر می طلبدکه گوش شنوایی باشد و زبانی گویا.ولی از این مورد هم پشیمان و ناراحت نیستم.چون حداقل جان یک نفر را نجات داد.
قضیه من مثل برنامه نویس کامپیوتری شد که هزاران هزار سطر برنامه نوشته بود و الان که می خواست برنامه را اجرا کند ،یک نفر از روی دلسوزی دکمه reset را فشار دادو این بدان معنی است که منی که تازه داشتم جان می گرفتم ،دوباره به چهار سال پیش برگشتم و دوباره باید از اول شروع کنم.دوباره باید بر تپش قلبها،تنگی نفس ها و دلتنگی ها باید فایق آیم و مطمئنا این کار هم پرسه ای زمان بر خواهد بود.
ایمیل ها را بارها و بارها خواندم و کل قضیه آمدنها و رفتن ها را به زعم خودم فهمیدم.نمی خواهم وارد آنها بشوم.ولی از این خوشحالم که در تمام این مدت اشتباه نکردم و گذر زمان هم همه چیز را روشن خواهد کرد.دیگر زیاده عرضی نیست.
در ضمن امروز 14 مهر بود،14 مهر.چه تناسب خوبی در پایان این دو مطلب در یک روز بود.
والسلام
سي شب به تو التماس کردم
اين لحظه جواب طالب ام من
خواهي بنواز و خواه رد کن
احسان و عتاب طالب ام من
از کوي تو بوي عطر آمد
برخيز که عيد فطر آمد
امشب که منم فتاده عشق
ساقر بزند ز باده عشق
خطي تو بيا بخوان برايم
از نامه سرگشاده عشق
آن نامه که دادي از برايم
با مطلع بي فتاده عشق
گفتي که سحر بيا به کويم
اي خسته ز سير جاده عشق
مائيم ولي تو مخور غم
اي بنده خانزاده عشق
از کوي تو بوي عطر آيد
بر خيز که عيد فطر آيد
تا يار ز در نيايد امشب
اي کاش سحر نيايد امشب
بيرون نروم زميهماني
تا يار ز در نيايد امشب
امضا نشود کتاب ما تا
از يار خبر نيايد امشب
اين سي شب و روز ما نه ارزد
تا او به نظر نيايد امشب
در دام فراغ جان سپارم
آن ماه اگر نيايد امشب
از کوي تو بوي عطر آيد
بر خيز که عيد فطر آيد
خواهم ملکت شوم نگارا
گرد فدکت شوم نگارا
کي گل کني اي شقايق عشق؟
تا شاپرکت شوم نگارا
بر دوش نسيم صبحگاهي
چون قاصدکت شوم نگارا
هنگام نماز عيد بند
تحت الهنکت شوم نگارا
بر گرد حريم تو به پرواز
مثل ملکت شوم نگارا
از کوي تو بوي عطر آمد
بر خيز که عيد فطر آمد
امسال به قيمتم بيفزاي
بر عشق و ارادتم بيفزاي
جبرئيل گسيل خدمتم کن
بر شوق ولايتم بيافزاي
پر سوخته از شرار عشقم
سوزي به حرارتم بيفزاي
انفاس مرا محمدي کن
بر بار رسالتم بيفزاي
از نور علي منورم کن
بر نور هدايتم بيفزاي
از کوي تو بوي عطر آمد
بر خيز که عيد فطر آمد
هو کش که ترانه اي بسازم
از ناله زبانه اي بسازم
در دوره پر فراق عصيان
با اشک شبانه اي بسازم
اي دوست کنار خانه تو
اذنم بده خانه اي بسازم
بر بام حريم عشقت اي يار
بگذار که لانه اي بسازم
يک بوسه دهي اگر بر اين دل
باران ز زمانه اي بسازم
از کوي تو بوي عطر آمد
بر خيز که عيد فطر آمد
خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تاخیر کرده است ...گفتم امروز هوا سرد بوده است , شاید موعد قرار تغییر کرده است...
خندید به سادگیم آینه و گفت احساس پاک تورا زنجیر کرده است! گفتم از عشق من چنین سخن مگوی ! گفت : خوابی او سالها دیر کرده است...
در آیینه به خود نگاه میکنم ، آه عشق او عجیب مرا پیر کرده است ، راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است

اگه دیر آپدیت می کنم می بخشین.چون واقعا روزگار منو بدجوری مشغول خودش کرده.
دوست عزیزی که پیغام گذاشته بود،مرا می بخشد.من امروز متوجه پیغامشان شده ام.
من منتظر شنیدن داستان زندگی تان هستم.امیدوارم کمکی از دستم بر بیاید.
هیچ ترتیبی و آدابی مجوی هر چه می خواهد دل تنگت بگوی
امیدوارم روزی برسد که پست وبلاگ ما مزین به این عنوان باشد که:
مهدی زهرا آمد.
سلام خدمت دوستان عزیزم.
انشا الله روز شنبه عازم سفر حج هستم.از همه دوستان عزیزم طلب حلالیت دارم.
وقتی به یکسال گذشته خود نگاه می کنم و آن را مرور می کنم،شاید یکی از زوایایی که از آن به این زندگی نگاه می کنم،بخش معنوی است.
ظرف یکسال گذشته 4 بار به بارگاه ملکوتی امام رضا،مشرف شدم و از فیض زیارت قبور مولا علی در نجف اشرف و سرور آزادگان جهان،امام حسین و علمدار رشیدش ابوالفضل العباس در کربلای معلی هم بی نصیب نماندم و اکنون نیز به مدد دعا و خواستن حاجات در آن مکانهای مقدس،در آستانه سفر حج و زیارت بقیع و مسجدالنبی در مدینه منوره و مسجدالحرام و خانه کعبه هستم که انشا الله اگر قسمت شود،هفته بعد عازم خواهم شد.
اما آنچه که مرا نگران می کند،این است که نکند این آخرین فرصت برای جبران باشد و نکند این سفر به عنوان آخرین فرصت برای قطع بهانه هایم باشد.قبل از آنکه به هر سفر زیارتی بروم،با خود تصمیم می گیرم که اگر این دفعه برگردم کاملا متحول خواهم شد و راهی دیگر را درپیش خواهم گرفت.اما دریغ و افسوس که آش همان آش می شود و کاسه همان کاسه.پس با خود می گویم که این بار اگر مثلا به فلان سفر زیارتی بروم،دیگر واقعا متحول خواهم شد.آن سفر زیارتی هم قسمت می شود و میروم و می آیم و باز همانم.
راستش را بخواهید چند روز پیش دوباره فرصت سفر مشهد برایم پیش آمد و مشتاق بودم که بروم.ولی چند روز مانده به حرکت،مشکلی برایم پیش آمد و نتوانستم بروم.با خود که فکر می کردم،احساسم بر این بود که این دفعه دک شدم و به قول خودمان امام رضا اذن دخول نداد و مارا نطلبید.من هم اگر جای او بودم و این همه عهد می بستم و می شکستم همین کار رامی کردم.به قول سعدی:"عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی"
و اما سفر حج.
به قول یکی از دوستان شاید این سفر معنوی اتمام حجت باشد.به هر حال هر چه باشد امیدوارم باز از این سفرهای معنوی قسمت شود.در روایات می خواندم هر کس هر چند مرتبه به زیارت قبور ائمه برود،به همان تعداد ائمه در آن دنیا به او سر می زنند و دید شما را با بازدید پاسخ می دهند
به طواف کعبه رفتم به درون رهم ندادند که برون در چه کردی به درون منزل آیی.
سه شنبه 88/4/16 ساعت 4 بامداد.